خاطرات من و کاپیتان؛ دختری که راه را برای نسل بعد باز کرد
کاپیتان فقط بازوبند به بازو نمیبست؛ مسئولیت یک تیم را با خودش حمل میکرد.
گزارش یک - سارا عسکری، مدیر رسانهای تیم ملی فوتسال بانوان - بعضی آدمها را نمیشود فقط با عنوانی که کنار نامشان نوشته شده، تعریف کرد. بعضیها در زمین، بازیکناند؛ بیرون از زمین، رهبرند و در روزهایی که همه برای رسیدن به یک هدف مشترک تلاش میکنند، تبدیل میشوند به تکیهگاهی برای دیگران. خاطره من از کاپیتان، دقیقاً از همین جنس است. سالها پیش، در جام ملتهای آسیا ۲۰۱۵ و ۲۰۱۸، پیش از آنکه جشن قهرمانی شکل بگیرد و نام دختران ایران در تاریخ فوتسال آسیا با افتخار ثبت شود، دختری را میدیدم که بیش از آنکه به خودش فکر کند، حواسش به همه بود.
کاپیتان فقط بازوبند به بازو نمیبست؛ مسئولیت یک تیم را با خودش حمل میکرد.
دختر پرتلاشی بود؛ اما چیزی که او را برای من متفاوت میکرد، فقط تلاش و توانایی فنیاش نبود. هوای همه بازیکنان را داشت. از کوچکترین جزئیات غافل نمیشد و انگار همیشه یک قدم جلوتر از اتفاقات فکر میکرد.
قبل از رفتن به تمرین، بین بچهها میچرخید، با همه خوشوبش میکرد، حالشان را میپرسید و اگر چیزی لازم بود، پیگیر میشد. روز مسابقه اما قصه جدیتر میشد. حواسش به همه چیز بود؛ از آیدیکارت گرفته تا ساقبند، لباس مسابقه و هر وسیلهای که ممکن بود یک بازیکن برای حضور در سالن نیاز داشته باشد. مدام به بچهها یادآوری میکرد که چیزی جا نماند. انگار برای او، موفقیت فقط خوب بازی کردن خودش نبود؛ موفقیت یعنی همه تیم آماده باشد.
و در میان همین رفتوآمدها، همیشه یک جمله آشنا داشت: «سارا جون، امروز خبر برد تیم رو میزنیها... خوب بنویسسس!»
من هم لبخند میزدم، لایک میدادم و مینشستم پشت سیستم. پنل مدیریت خبر را باز میکردم، پیشنویس خبر بازی را مینوشتم، جزئیات را مرور میکردم و منتظر میماندم تا بازی تمام شود.
و بعد... یک پیام، یک جمله و یک حس مشترک: «سلام قهرمانی...»
آن روزها شاید هیچکداممان نمیدانستیم بعضی لحظهها قرار است سالها بعد تبدیل به خاطرههایی شوند که هنوز با یادآوریشان لبخند روی لبمان بنشیند.
کاپیتان آرزو داشت. آرزوی موفقیت خودش را داشت، اما بیشتر از آن، موفقیت دختران ایران برایش مهم بود. میخواست دختران ایرانی در سالنهای بزرگ آسیا بایستند، بجنگند، پیروز شوند و پرچم ایران را بالا ببرند و امروز، وقتی به مسیر طیشده نگاه میکنم، میبینم آن دختر پرتلاش، فقط به آرزوی خودش نرسید؛ او بخشی از یک مسیر بزرگتر شد. سالها از آن روزها گذشته است. دوران قهرمانی، دوران حرفهای و سالهای کاپیتانی را پشت سر گذاشته؛ سالهایی پر از تمرین، مسابقه، پیروزی، شکست، فشار، مسئولیت و البته افتخار.
اما شاید یکی از زیباترین قسمتهای این داستان، همینجا باشد؛ جایی که یک قهرمان تصمیم میگیرد برای ماندن خودش در قاب افتخار، راه را برای نسل بعد نبندد. کاپیتان امروز عرصه را برای نوجوانها باز کرده است. برای دخترانی که شاید سالها پیش، وقتی او در زمین میجنگید و برای پیروزی ایران تلاش میکرد، هنوز کودکی بیش نبودند. امروز همان دختران نوجوان میتوانند رویا ببینند. میتوانند خودشان را در پیراهن تیم ملی تصور کنند. میتوانند به سالنهای بزرگ بینالمللی فکر کنند و مهمتر از همه، میتوانند باور کنند که برای دختران ایران، مسیر رسیدن به قلهها باز است.
این شاید بزرگترین میراث یک قهرمان باشد؛ اینکه بعد از خودش، راه را برای دیگران هموار کند. من به عنوان کسی که سالها در کنار تیم ملی فوتسال بانوان، از پشت صحنه شاهد تلاش این دختران بودهام، خوب میدانم که پشت هر قهرمانی، فقط نود دقیقه یا چهل دقیقه بازی نیست.
پشت هر جام، روزهای سختی هست که دیده نمیشود. صبحهایی که با خستگی شروع میشود، تمرینهایی که باید با تمام توان انجام شود، نگرانیهایی که کسی از آنها خبر ندارد و مسئولیتی که گاهی سنگینتر از چیزی است که از بیرون دیده میشود و در تمام این سالها، کاپیتان یکی از همان آدمهایی بود که بخشی از این بار را روی دوش خودش میگذاشت تا مسیر برای بقیه کمی آسانتر شود. امروز که او از زمین قهرمانی و دوران حرفهای عبور کرده و جایش را به نسل تازه میدهد، برای من این فقط پایان یک دوران نیست.
این، آغاز یک فصل تازه است. فصلی که در آن، تجربههای یک قهرمان به نسل جدید منتقل میشود و نوجوانهایی که امروز پا به این مسیر میگذارند، شاید فردا خودشان کاپیتان تیم ملی ایران شوند. شاید سالها بعد، یکی از آنها در گوشهای از سالن، به بازیکنی دیگر یادآوری کند: «آیدیکارتت رو برداشتی؟ ساقبندت چی؟ لباس مسابقه رو یادت نره!» و شاید بعد از بازی، به مدیر رسانه تیم بگوید: «مدیا، امروز خبر برد تیم رو خوب بنویس!» و آن لحظه، من احتمالاً دوباره به سالهای دور برمیگردم؛ به جام ملتهای ۲۰۱۸، به روزهای پیش از قهرمانی، به دختری که همیشه حواسش به همه بود و به رویایی که برای دختران ایران داشت.رویایی که امروز، دیگر فقط رویای او نیست. رویای نسلی از دختران ایرانی است که میخواهند قدرتمند باشند، بجنگند، بدرخشند و در عرصههای بینالمللی برای ایران افتخارآفرینی کنند. کاپیتان، شاید امروز بازوبند را کنار گذاشته باشد؛ اما بعضی بازوبندها هیچوقت از روی دست آدم باز نمیشوند. بازوبند مسئولیت، رفاقت، تعهد و ساختن آینده و من خوشحالم که سالها پیش، در کنار آن دختر پرتلاش، شاهد بخشی از این مسیر بودم. از «سلام قهرمانی»های آن روزها تا امروز؛ از جام ملتهای آسیا تا باز کردن مسیر برای دختران نوجوان ایران... این، فقط خاطره یک کاپیتان نیست؛ روایت دختری است که قهرمان شد و بعد، راه قهرمان شدن را برای دیگران باز گذاشت و چه افتخاری بالاتر از اینکه یک روز، دختران پرقدرت ایران را در بزرگترین صحنههای بینالمللی ببینیم و بدانیم بخشی از این راه، به دست همین قهرمانان ساخته شده است.