روایت یک قهرمانی در میان موج سرخ
قصد نداشتند تاج پادشاهی فوتسال آسیا را در جاکارتا جا بگذارند. باقر محمدی، دروازهبان تیم، با همان بیخیالی همیشگی از پنجره بیرون را نگاه میکرد و بهروز عظیمی زیر لب دعا میخواند...

ستون آخر- احسان محمدی - اتوبوس تیم ملی فوتسال آرام و نرم در میان ساندویچی از جمعیت قرمزپوش حرکت میکرد. تماشاگران اندونزیایی که لباس تیم ملیشان را به تن داشتند، برای بازیکنان ایران دست تکان میدادند. زن و مرد، پیر و جوان، پیاده به سمت استادیوم ۱۶۵۰۰ نفری اندونزی آرنا میرفتند تا شگفتی بزرگ را کامل کنند. آنها ژاپن را شکست داده بودند و امیدوار بودند با غلبه بر ایران، برای نخستین بار قهرمانی آسیا را به دست بیاورند، بزرگترین افتخار ممکن در سالنی که آخرین بار میزبان جام جهانی بسکتبال بود.
وحید شمسایی و کادر فنی در جلوی اتوبوس نشسته بودند،همه حرفها در جلسات فنی و تمرینات زده شده بود و حالا وقت گام آخر بود. بازیکنها که روزهای سختی را، بهویژه در شبکههای اجتماعی، پشت سر گذاشته بودند، قصد نداشتند تاج پادشاهی فوتسال آسیا را در جاکارتا جا بگذارند. باقر محمدی، دروازهبان تیم، با همان بیخیالی همیشگی از پنجره بیرون را نگاه میکرد و بهروز عظیمی زیر لب دعا میخواند. سالار آقاپور و حسین طیبی، مثل همه مسابقات، کنار هم نشسته بودند و به موج قرمز جمعیت خیره شده بودند. سالار گفت: «حالا شد یک مسابقه واقعی!»
بچهها ایمان داشتند که پیروز میدان هستند، درون زمین اما مثل طلسمشدهها توپهای ما درون دروازه نمیرفت. که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها…
وقتی بازی تمام شد، به رختکن رفتم. سعید احمدعباسی با جام بهترین بازیکن آسیا برای همسرش و پسرش سام، ویدیو میفرستاد. محمود خوراکچی با همان وقار همیشگی خدا را شکر میکرد و محمد طاهری، مربی تیم، گفت: «شرمنده مردم نشدیم، همین و بس!»
مهدی رستمیها که پنالتی کلیدی بازی را مهار کرد و عملاً مسیر قهرمانی را هموار ساخت، من را محکم بغل کرد و گفت: «از کجا میدونستی که گفتی هم بازی میکنم، هم جام رو بالای سر میبرم؟»
واقعیت این بود که من غیب نمیدانستم. وقتی هنوز در تهران بودیم و سه دروازهبان در اردو حضور داشتند، مهدی رستمیها یک شب در هتل آکادمی پیشم آمد و گفت: «میدونم دروازهبانی که خط میخوره منم. میشه با من حرف بزنی؟»
من که یکی از کارهایم در تیم ملی همین گپوگفتها و مشاورهها به بازیکنان زیر فشار است با اطمینانی که هنوز هم نمیدانم از کجا میآمد، با او صحبت کردم و حالا آن حرفها یادش افتاده بود.
ما در یکی از زیباترین و پرچالشترین فینالهای تاریخ فوتسال آسیا توانستیم، مثل دو سال قبل، میزبان را شکست بدهیم و جام را به ایران بیاوریم. داستان این جام و سختیهایش بماند برای وقتی دیگر، اما مأموریت روشن بود: حتی اگر سنگ از آسمان ببارد، حق نداریم زانو سست کنیم و اجازه بدهیم پرچم کشور دیگری در آسیا بالاتر از ایران افراشته شود. برای همین «تا پای جان به ایران» وفادار ماندیم و بعدها در تاریخ، سربلند خواهیم بود که تاج قهرمانی پادشاه فوتسال آسیا را به هلهله ۱۶۵۰۰ تماشاگر اندونزیایی و آنها که ایران را زخمی و زمینخورده میخواهند واگذار نکردیم.